تبليغاتX
نامدار

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد».

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:28 - نامدار |

دوستی با مردم دانا نکوست

دشمن دانا به از نادان دوست

دشمن دانا بلندت میکند

بر زمینت میزند نادان دوست 

جمعه یکم شهریور 1387ساعت 12:57 - نامدار |

نویسنده این مطلب رو نمیدونم کیه اما یکی از دوستان  برام فرستاده بود . داستانی کوتاه اما جالب ..   

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .  مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.  موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت كاش يك غذاي حسابي باشد .  اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد  چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.   موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد . او به هركسي كه ميرسيد  ميگفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است !  مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت  آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد . ميش وقتي خبر تله موش را شنيد،  صداي بلند سرداد و گفت آقاي موش من فقط ميتوانم دعايت كنم كه توي  تله نيفتي ، چون خودت خوب ميداني كه تله موش به من ربطي ندارد . مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود . موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد!  او اين  را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
 
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه ميشود؟   در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله  افتاده بود ، ببيند.   او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود  بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند  شد . صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت .  وقتي زنش را در اين حال ديد او را  فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد  اما روزي  كه به خانه برگشت ، هنوز تب شدیدی داشت  .
زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده  بود ، گفت براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .  مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست  داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.  اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع  نشد . بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد ميكردند تا جوياي  سلامتي او شوند . براي همين مرد  مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم  قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.   روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار  هر روز بدتر ميشد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود  ميپيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن  او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت  كردند . مرد مزرعه دار  مجبور شد  از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك  تدارك ببيند.
 
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه میگرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر ميكرد كه كاري به كار تله موش
نداشتند .

نتيجه  اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده و ربطي هم به  تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن . شايد خيلي هم بي ربط نباشد !

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:41 - نامدار |

A woman came out of her house and saw 3 old men with long white beards sitting in her front yard. She did not recognize them. She said "I don't think I know you, but you must be hungry. Please come in and have something to eat."
"Is the man of the house home?" they asked.
"No", she replied. "He's out."
"Then we cannot come in", they replied.
In the evening when her husband came home, she told him what had happened.
"Go tell them I am home and invite them in!"
The woman went out and invited the men in"
"We do not go into a House together," they replied.
"Why is that?" she asked.
One of the old men explained: "His name is Wealth," he said pointing to one of his friends, and said pointing to another one, "He is Success, and I am Love." Then he added, "Now go in and discuss with your husband which one of us you want in your home."
The woman went in and told her husband what was said. Her husband was overjoyed. "How nice!!" he said. "Since that is the case, let us invite Wealth. Let him come and fill our home with wealth!"
His wife disagreed. "My dear, why don't we invite Success?"
Their daughter was listening from the other corner of the house. She jumped in with her own suggestion: "Would it not be better to invite Love? Our home will then be filled with love!"
"Let us heed our daughter's advice," said the husband to his wife.
"Go out and invite Love to be our guest."
The woman went out and asked the 3 old men, "Which one of you is Love? Please come in and be our guest."
Love got up and started walking toward the house. The other 2 also got up and followed him. Surprised, the lady asked Wealth and Success: "I only invited Love, Why are you coming in?"
The old men replied together: "If you had invited Wealth or Success, the other two of us would've stayed out, but since you invited Love, wherever He goes, we go with him. Wherever there is Love, there is also Wealth and Success!" 
 

شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:50 - نامدار |

 

چند روز پیش ، داشتم یکی از این سایتهای Wisdom Quotes رو که جملات و کلام آموزنده بزرگان رو درباره مسائل مختلف جمع کرده میخوندم چند تا نکته طنز درباره زنان و مردان دیدم که در عین شوخی ، تا حدی جدی هم است ..

 

پشت سر هر مرد موفق ، زنی انگشت به دهان ایستاده .  ( بی دبلیو الور)

وقتی خداوند مرد را آفرید دید او چنان که بایست تنها نیست  پس همدمی برایش خلق کرد تا تنهایی اش را با شدت بیشتری احساس کند. ( پل والری )

بسیارند مردهایی که موفقیت خود را مدیون زن اولشان هستند و زن دومشان را مدیون موفقیت خود. ( جیم باکوس )

به زنی که سن و سال واقعی اش را می گوید هرگز نباید اعتماد کرد . از چنین زنی گفتن هر چیز بر می آید. ( اسکار وایلد )

زنها در زندگی عاشق چیزهای ساده می شوند و چه چیز ساده تر از مردها ! ( جی  فاینجر)

بارها سعی کرده ام گرفتاریهایم را به آب بسپرم اما تا حالا نتوانسته ام همسرم را متقاعد کنم به دریا برود. ( جی  کارتر )

 

 

دوست دارم مردها مردانه رفتارکنند٬ یعنی محکم و کودکانه. (فرانسواز ساگان)

 بیشتر مردها دو آرزوی بزرگ دارند ،  اول داشتن خانه و دوم داشتن ماشین برای فرار از خانه . ( دبلیو جی کامر )

بهترین راه برای فراموش نکردن روز تولد خانمتان این است که یک بار فراموشش کنید. ( جوزف ای کاسمن )

باستان شناس بهترین شوهری است که زنها می توانند داشته باشند٬ چون هرچه سنشان بالا میرود علاقه شوهرشان به آنها بیشتر میشود. ( آگاتا کریستی )

وقتی مردی در اتومبیل را برای همسرش باز میکند یا اتومبیل نو است یا خانم . ( شاهزاده فیلیپ )

 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:34 - نامدار |

 

در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که : حضرت سلیمان بر گروهی از موران میگذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت : با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمیتوانی این تل خاک را از پیش برداری . مور در پاسخ سلیمان میگوید : من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است . میکوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم . اگر هم نتوانم ، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم .

 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:15 - نامدار |

 

مادر فردی نیست  که  به او تکیه کنیم بلکه کسی است  که  ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز میسازد . خدا  به همه مادرها طول عمر  روزهای خوش و سلامتی بده .

A man stopped at a flower shop to order some flowers to be wired to his mother who lived two hundred miles away.
As he got out of his car he noticed a young girl sitting on the curb sobbing.
He asked her what was wrong and she replied, "I wanted to buy a red rose for my mother.
But I only have seventy-five cents, and a rose costs two dollars."
The man smiled and said, "Come on in with me. I'll buy you a rose."
He bought the little girl her rose and ordered his own mother's flowers.
As they were leaving he offered the girl a ride home.
She said, "Yes, please! You can take me to my mother."
She directed him to a cemetery, where she placed the rose on a freshly dug grave.
The man returned to the flower shop, canceled the wire order, picked up a bouquet and drove the two hundred miles to his mother's house.

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:6 - نامدار |